ثانیه نورد
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من _ باری _ همه از مردن در سرزمینی ست که مزد ِگور کن از آزادی ی ِ آدمی افزون باشد. جستن یافتن و آن گاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن ِ خویش بارویی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم . شاملو .1341 محمود دولت آبادی در کلیدر می نویسد " من ، نقطه است مگر تا چنین پرگار وار به پیرامون آن سرگیجه میروی؟" این روزها همه ی فکر و ذهنم ین است که بر سر ما چه آمده و چطور به اینجا رسیدیم بعد از این قرار است به کجا برسیم ؟ همزمان سطر به سطر رمان بی نظیر محمود خان دولت آبای را می خوانم و کم کمک پاسخ هایی از زبان گل محمد ها ی داستان ، ستار ها ، قدیر ها ، مارال ها و شیرو ها دستگیرم می شود ... این رمان را با اشک خواندم و فکر می کنم همه باید بخوانیم نه یکبار بلکه آنقدر که خود را با آنها و در آنها احساس کنیم . به دوستان توصیه می کنم این قسمت از کتاب را که انتخاب کرده ام ، حتما بخوانند ... حکایت تاریخیست که بی خبر بودن از آن، مکافات ماست . "...نمیدانم در هند بودم یا در کجا که دچار زهر افعی شدم .وقتی برخاستم سواران را دیدم که از باشتین به سوی مراغه می تازند . من سر خود را آنجا ود که بر دار کردم . بعد از آن بود که گردنم را تیمور شکست و تیر ه ی پشتم را گذاشت تا به نعل موزه نادر شکسته شود . نمی دانم، نمی دانم شاه اسماعیل بود یا آن دیگری که وادارم کرد برای کشتن اهل سنت شمشیر بسازم و بعد از آن یکی دیگر بود ، نمی دانم کی ، که دستور داد خندق هایی بکنم برای انباشتن جنازه های اهل تشیع . با تسنن کشتم ُ با تشیع کشته شدم . با تشیع کشتم ، با تسنن کشته شدم . کشتم و کشته شدم .بارو خراب کردم و بارو ساختم. کلاه پوست قلی میرزا خیلی قیمتی بود ، جبه ها ..آن جبه ها ...جبه بر شاهرخ میرزا ، کار دست من بود . نمی دانم ، نمی دانم دستهایم را در کجا گم کردم و در کجا آنها را پیدا کردم . سرم خیلی شلوغ است ، خیلی . چیزی به یاد نمی آورم . اما این را خوب دارم می بینم که چشم هایم را ا کاسه در آوردند با میخ طویله . من در کنار خرمنی از چشم های سیاه دفن شدم . اما دستهایم ، نمی دانم دستهایم را در کجا گم کردم . دستهایم ، دستهایم ، وقتی که درچناران باغ انگور بیل می زدم ، جمجمه ی خود را یافتم . بعد از آن بود که به عصاری گماشته شدم .آنجا روغن کرچک می گرفتم و همپای اسب به دور چرخ آنقدر چرخیدم که گیج و گول شدم . از عصاری که بیرون آمدم آنقدر گیج بودم که دنیا دور سرم می چرخید ، آنقدر گیج که نمی توانستم دور و اطراف را تشخیص بدهم . گفتند سردار سپه در نزدیکی های خیمه های شیخ خزعل از دهانه چاه نفت آمده بیرون . اینجا بود که تفنگم را از دستم گرفتند و وادارم کردن جای دکل های تازه نفت را حفر کنم . این دکل ها شباهتی به سروهای باغ دلگشا نداشتند. من پاچه هایم را زدم بالا کلاه بختیاری ام را و ورداشتم و یک کلاه براق فلزی گذاشتم سرم و نمی دانم چه موقع روز بود که چاه نفت آتش رفت و به خود که آمدم در حوالی سبلان بودم و دیدم دارم زمین را می کنم تا یک قبضه تفنگ یادگاری حیدرخان را از زیر خاک بیرون بیاورم . من د ر کنار ارس شهید شدم این بار و تشنه بودم . وقتی که برخاستم هوا دم داشت ،مثل چیزی که داشتم خفه می شدم. چشمهایم را باز کردم و دیدم در آذربایجان هستم و دارم پینه دوزی می کنم ! " کلیدر - جلد هفتم و متاسفانه این داستان ادامه دارد گیرم اسامی و لباس ها عوض شده و هنوز ...! این روزها ، داستان مرد سرگردانی را می نویسم که نه می شناسمش و نه می توانم نشناسمش . مثل کلافی می ماند که هرچه سعی می کنم سرش را پیدا نمی کنم . بعضی روزها اینجوریه دیگه ... از دوستان وبلاگی زیاد خبر ندارم دلم می خواد به وبلاگ همه سر بزنم و ببینم تا کجا رفتید ، از چی نوشتید . میخوام ازتون بپرسم تا به حال شده انتظار توی خودش حبستون کنه ؟ اگه جواب مثبته به من بگین چطور از حبسش بیرون اومدین ...خودتون خواستین یا زمانش به سر رسید ؟ بخشی از نمایشی که در حال نوشتنش هستم براتون میذارم . صحنه سوم (30) گوینده: سال 1356، تهران /آپارتمان فرشته – صبح – صدای قدم های فرشته و گذاشتن سینی روی میز/ فرشته : بیداری ؟ مهران: نمی تونستم بخوابم تقصیر بالش بود / می نشیند/ فرشته: بعد از اون همه بارون و سر و صدا ببین چه آفتابیه / پنجره را باز می کند – صدای پرنده / این وقت سال همچین چیزی ممکنه ؟ مهران: همه چی ممکنه فرشته : برات صبحونه آوردم مهران: میدونی تو بهترین نگهبان زندانی هستی که میشد داشته باشم از دنیای بیرون چه خبر؟ فرشته: فقط یه شبه اینجایی روزنامه ها هنوز چاپ نشدن / مکث/ زندانی در کار نیست مهران: حتی اگه نباشه باز من از اینجا بیرون نمی رم فرشته: / می خندد/ مسخره تر از این نمیشه ! تو از این وضعیت خوشحالی ؟ مهران: بهتر از این نمیشه من حاضرم به جرم خیانت به جرم آدمکشی یا هر چیز دیگه ای که شما برام انتخاب کنین اینجا حبس بشم فرشته: برای چی ؟ مهران: برای جلب توجه فرشته: کاش دیشب انقدر جواب توی آستینت داشتی ؟ مهران: خودتو به اون راه نزن دیشب عصبانیت کردم چرا امروز عصبانی نیستی ؟ نکنه فریدون برگشته ؟ فرشته: /عصبانی / با زندگی برادر من شوخی نکن مهران: معذرت می خوام ...ببین فرشته مسئله ی من اینه که تو این مزخرفاتو در مورد من باور می کنی /مکث/ اینجوری بهم نگاه نکن این یه سئوال مهمه بشین و بدون اینکه فکر کنی جوابمو بده. باور می کنی ؟ فرشته : /می نشیند/ در بازه ، حامد خوابیده و مژده هنوز داره بد و بیراه نثار من و حامد میکنه ...چرا فرار نمی کنی ؟ مهران: پس جواب اینه ، باور می کنی ؟ فرشته: هه ...باور کردن من چه فرقی داره من نمی فهمم مهران: فرشته تو که خودت میدونی فریدونو دوست دارم حتی اگه عقایدش با من فرق داشته باشه ، دل و جرأتشو دوست دارم ، خوشبینیشو دوست دارم ،چرا باید به تو دورغ بگم؟ فرشته: تو حتی دروغ هم نمیگی . اصلاچیزی نمیگی مهران : به چه زبونی باید بهت بگم گوشات نمیشنوه فرشته: حرفای نگفته رو هیشکی نمی شنوه مهران: تو خوش قلبی فریدونو داری ، ولی گوش به زنگی مژده رو نداری فرشته: چون نه فریدونم نه مژده من فقط خواهرشونم ...چایتو بخور سرد میشه مهران: اگه میتونستی بشنوی ... فرشته: ترجیح میدادم اون قسمتی رو که به سفارت مربوطه بشنوم مهران: اونو هم میشنیدی اما انقدر بلند میگم دوستت دارم که چیز دیگه ای رو نشنوی ... نتونی... بلند تر از این بگم همه می شنون /صدای افتادن سینی از دست مژده / مژده: /دور تر/ شکست فرشته: من...من ... مژده مهران: من جمعش می کنم ، چیزی نیست /مژده با گریه دور می شود / نگفتم ؟ مژده گوش های خوبی داره فرشته : برو باهاش حرف بزن مهران: حامد اکیدا قدغن کرده من از این اتاق بیرون برم حواست کجاس؟ / ظرف ها را جمع می کند / تازه اسلحه هم داره چند بار عمدا نشونم داد!! بعضی ها جنبه داشتن ندارن فرشته: / در حالی که از اتاق خارج می شود / الان وقت شوخی نیست مهران: فرشته ؟ من به خاطر تو اینجا موندم فرشته : مژده داغون میشه مهران: بذار طوفانش آروم شه ...گوش کن /صدای پای حامد/ هر چیزی که گفتم حقیقته ...خودتم میدونی از همون اول فهمیدی فرشته: نه . بذار برم مهران: خواهش می کنم نذار انقدر تکرار کنم که از چشمت بیافتم فرشته: چی میگی بذار برم حامد: چی شده ؟ فرشته ؟ مهران برگرد عقب مهران: من ... حامد: عقب میگم برگرد برو عقب مهران: /دور می شود / خواهش می کنم فرشته حامد: چی شده ؟ فرشته بیا بیرون درو ببند قفلش کن فرشته: باشه /در را می بندد- و قفل می کند / مهران:/از پشت در و در حالی که به در می کوبد/ اگه بخوام بیام بیرون از تو و اون اسباب بازیت نمی ترسم حامد . من فریدونو لو ندادم فرشته ؟ می شنوی ؟ میگن آدمها دو دسته اند ؛ یک دسته فقط به آخر راه فکر و برای همین آخرش ، زندگی می کنند یک دسته هم گاهی ، هر وقت لازم بشه، به آخر راه فکر می کنند ولی بیشتر در طول راه زندگی می کنند . نمیشه گفت برای کدوم دسته زندگی سخت تر یا قشنگ تره . من دومی را انتخاب کردم و امیدوارم در رکاب همین دسته دوست های خوب پیدا کنم ، چیزهای تازه یاد بگیرم ، دوست داشته باشم و دوستم داشته باشند حالا آخرش هر چی میخواد بشه ....شاید آخر راه از اولش همین باشه ! اپیکور میگه : بزرگترین لذت ، دوستیست . لذتی که درد ندارد . صد در صد موافقم . از همین الانش هم پیداست ! این خوب و قشنگ ها کم نیستند ؛ رفاقت ، خلاقیت ، امید و غش غش خنده و.... سانچو پانزا بی آنکه بلافد ، در طی سال ها موفق شد که به یاری خوراندن ِ داستان های فراوان ِ شوالیه ها و ماجرا جویان به خودش غروبگاهان و شماگاهان ، اهریمنش را که بعدا آن را دن کیشوت نامید از خود واگرداند . این اهریمن بی درنگ پس از آن پی ِ دیوانه ترین دلاوری ها را گرفت که ، به سبب ِنبودن ِ هدفی مقدر که می بایست خود سانچو پانزا می بوده باشد ،به کسی آسیب نمی رساند . سانچو پانزا ، رها شده ، فیلسوفانه دن کیشوت را در جهاد هایش دنبال می کرد، شاید از روی ِ احساس مسئولیت ، و تا آخر عمرش تفریح ِ بزرگ و آموزنده ای برای خود فراهم کرد . * داستانی که قولش را دادم گذاشتم تا بخونی. نکته جالب این داستان ، نگاه متفاوت کافکا به اثر سروانتس است . ما داستان را از دید دن کیشوت می خوانیم و کافکا داستانکی نوشته و دن کیشوت را به شوالیه ای خیالی که در ذهن سانچو پانزا ساخته شده ، تبدیل کرده . دن کیشوت حرف عجیبی می زنه که گاهی وقت ها باعث میشه احساس کنم زندگی من ، نگاهم به این دنیا پیچیده تر از اونیه که فکر میکنم باید باشه …گرچه این جمله می تونه تسکین دهنده هم باشه ، به خصوص وقتی مجبورت می کنند چیزی را باور کنی ، به خصوص وقتی برایش مدرک هم جمع می کنند . سروانتس از قول دن کیشوت می نویسد : " واقعیت ، دشمن حقیقت است ." این تنها جمله ایست که بدون مدرک ، به طور حیرت انگیزی قانع کننده است. حداقل برای من . * خیلی وقت قبل داستان کوتاهی از کافکا ، در مورد دن کیشوت خوندم ، پیداش می کنم و توی پست بعدی میذارم . اوقات فراغت کمیاب آخرین روزهای تابستان امسال را که از خورده دقیقه های خستگی و کار نصیبم شده برای مری هنری بیل کنار گذاشته ام . مدتها بود قصد داشتم کتاب " سرخ و سیاه " استاندال را بخوانم . قضیه اینه که معذب بودم چرا این کتاب را یک سال پیش خریده ام و هنوز نخواندم ! هنوز هم وقتی فکرش را می کنم که باید همه وقتم را صرف پایان نامه و کار بکنم ، احساس خوبی ندارم اما گاهی وقتها باید از خجالت بعضی کتاب ها درآمد . چند سال قبل ، وقتی نظریه رمان میلان کوندرا را می خواندم با استاندال و تبجر فوق العاده اش در شخصیت پردازی آشنا شدم ولی چون همان جا با پروست هم آشنا شدم استاندال راکمی منتظر گذاشتم و امروز دارم به قولم وفا می کنم . پیشنهاد می کنم اگر در خجالت کتابی نماندید ، "سرخ و سیاه" را بخوانید . مخصوصا با این روزهایی که بر ما گذشت اشاره های غیر مستقیم زیاد وجالبی پیدا می کنید و از خواندنش لذت می برید . کسانی که مثل من قلاب گیر ادبیات فرانسه شدن ، احتمالا بیشتر لذت می برند . البته شاید خانم ها بیشتر . متن کلاسیک است و با فضای رمان های امروزی تفاوت های زیادی دارد ؛ اما نگاه نویسنده به انسان و خلاء ها و آرزو ها و بی نهایت هایش، هنگامی که با تمام وجود و بیمار گونه چیزی را تمنا می کند ، در خور توجه است . می دونید که متن های کلاسیک همه چیز را یکباره به خواننده نمی دهند ، مسیر طولانی است و باید با استاندال همراه شوم تا ببینم نهایتا به کجا می رود ... هنوز به میانه راه هم نرسیدم! *از استاندال جمله ای خواندم که با شما تقسیم می کنم-" تنها بهانه ای که خدا می تواند بیاورد این است که بگوید من نبودم " تغزلی زندگی کردن فقط در کتاب ها ، فیلم ها رخ می دهد ! قهرمان ها " در لحظه زندگی می کنند" ، فیلسوف هایی هستند که برای کسانی که "دم را غنیمت می شمارند" شکلک در می آورند و رمان نویس ها تلافی اش را سرشان در می آورند . کسی نمی تواند ادعا کند که لحظه ای را تجربه نکرده و نمی داند چه مزه ای دارد اما قهرمان ماندن لذتی ندارد . اگر گاهی از " آن مطلق " عقب نیافتیم و گاه از آن جلو نزنیم و حسرت هم پا بودن با آن را نچشیم ، دلتنگش نمی شویم و تا دلتنگ نشویم شعر گونگی و آهنگش را درک نمی کنیم ولی روی در و دیوار دنیایمان آن لحظه را می کشیم .تابلو ها ، بنا ها ، قصه ها ... خیلی ها که گذرشان به این دنیای تنگ که برای همه و در همه زمان ها جا ندارد ، می افتد .. . می بینند و می خوانند و شاید روزی فکر کنند تغزلی زندگی کردن فقط در کتاب ها و فیلم ها رخ می دهد ! قهرمان ها " در لحظه زندگی می کنند " برای آنکه ساعت مچی هایمان فریبمان ندهند ، به خورشید احتیاج داریم ...شاید تا زمانی که او نیز ساعتی خورشیدی دارد اما برای زندگان در این لحظه ،چه اهمیتی دارد که کی خاموش می شود. عجیب اینکه به هر دو ساعت احتیاج داریم . به یکی برای اینکه در آینده زمان زنده بودنمان را بین چیز هایی که می خواهیم تنظیم کنیم و به یکی برای اینکه برای زنده ماندن ، نمیریم . امروز هوا انقدر خنک شده بود که دیگه کولر رو روشن نکردم .صبح ها وقتی بیدار میشم بوی پاییز رو میشنوم . تقویم ذهن آدمها برای فصل ها ، موقعیت هایی طراحی می کنه و برگ پاییزی تقویم من ، خبر میده که این پاییز هم می تونم از صبح ها ی سرد ، شب های طولانی و خرمالو های خوش مزه لذت ببرم به اضافه اینکه امسال قصد دارم رمانی که پس ذهنم شکل گرفته رو روی کاغذ بیارم . دو فصلش تمام شده و هنوز راه درازی مانده اما نمیشه دلخور بود این تقویم هنوز برگ های فراوانی داره و آبستن حادثه های زیادیه ... به اونایی که مثل من بوی پاییز رو شنیدن رسیدنشو تبریک میگم ...تا ببینیم چی رقم میخوره !
![]()
| Design By : Night Skin |


